هوشنگ ابتهاج _ بهارا

دلی، در عزای عزیزان به درد
ندانی که نامرد با ما چه کرد

گرفتند و بردند و آویختند
چه خون ها که هر صبحدم ریختند
ندادند رخصت که بیوه زنی
 بر آرد ز سوز جگر شیونی

ادامه نوشته

رحیم معینی کرمانشاهی _ تیمور لنگ بر مزار فردوسی بزرگ


یکی قصه نغز دارم به یاد
که جایش در اینجا چه خوش اوفتاد
که تیمور ، با لشگر و
بانگ کوس
زمانی که بگذشت از خاک توس
سر گور فردوسی نامدار
فرود آمد از باره راهوار

ادامه نوشته

حافظ

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک ***  چرخ بر هم زنم ار غیر مردام خواهد

بیژن ترقی


                  در میان باغ و در طرف چمن             
      
                  بلبلی می گفت با جفتی سخن               
                  ما ز سرمای زمستان رسته ایم         
      
                 دل به امید گلستان بسته ایم                 
           
                          در دهان بلبلک بود این سخن                              
      
                   باشکی امد ربودش در دهن                     
        
                                  در دهان باش می گفت این سخن                            
عمر کوته بین و امید کهن  

            

ناصر رستگارنژاد- بر گیسویت ای جان کمتر زن شانه


بر گیسویت ای جان ، کمتر زن شانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه
بگشا ز مویت گرهی چند ای مه
تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه
دل در مویت دارد خانه
مجنون گردد چو زنی هر دم شانه
در حلقه مویت بس دل اسیر است
بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه

ادامه نوشته

نخستین روز نوروز 92

گر تو سبزی، سبزم

گر تو شادی، شادم

من ز شیرینی تو فرهادم

وطنم، ایرانم!

عید آن روز مبارک بادم

که تو آبادی و من آزادم

هوشنگ ابتهاج - قصه رودی خُرد که به دریا می رفت

رود خردی که به دریا می رفت
چه به سر داشت
چه آمد به سرش
سینه می سود به خاک
سر به خارا می کوفت
چاله را با تن خود پر می کرد
تا سرانجام از آن رد می شد
آه، آن رود روان دیگر نیست

ادامه نوشته

فریدون مشیری - دوستت دارم

 
هر چه زيبايي و خوبي كه دلم تشنه اوست
مثل گل
صحبت دوست
 مثل پرواز كبوتر
مي و موسيقي و مهتاب و كتاب
كوه ، دريا ، جنگل ، ياس ، سحر

ادامه نوشته

هوشنگ ابتهاج - لب خاموش


ا
مشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این دُر همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی

 

ادامه نوشته

فریدون مشیری - شراب

پر کن پیاله را
‎
کاین آب آتشین
‎
دیریست ره به حال خرابم نمی‌برد
این جام‌ها که در پی هم می‌شوند تهی
‎
دریای آتش است که ‌ریزم به کام خویش
‎
گرداب می‌رباید و آبم نمی‌برد!

ادامه نوشته

نادر نادرپور _ کهن دیارا

 

كهن دیارا، دیار یارا، به عزم رفتن، دل از تو كندم
ولی ندانم اگر گریزم، كجا گریزم وگر بمانم كجا بمانم؟
نه پای رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گویم، درخت خشكی
عجب نباشد اگر تبـرزن طمع ببندد به استخوانم

ادامه نوشته

استاد شجریان _ آلبوم بهار دلکش

نازار دلی را که تو جانش باشی

معشوقه پیدا و نهانش باشی

زان می‌ترسم که از دل‌ آزردن تو

دل خون شود و تو در میانش باشی

دانی که به دیدار تو چونم تشنه

هر لحظه که بینمت فزونم تشنه

من تشنة آن دو چشم مخمور توام

عالم همه زین سبب به خونم تشنه

ميرسيد علی همدانی

هر که ما را یاد کرد ایزد مر او را یاد باد
هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی از باغ وصلش بشکفد بی خار باد
در دو عالم نیست ما را با کسی گرد و غبار
هر که ما را رنجه دارد راحت اش بسیار باد

مهدی اخوان ثالث _ پند

بخز در لاکت ای حیوان! که سرما
نهانی دستش اندر دست مرگ است
مبادا پوزه‌ات بیرون بماند
که بیرون برف و باران و تگرگ است

 

ادامه نوشته

مولوی

گر چه جگر شدم چه شد ، هر چه بتر شدم چه شد

زیر و زبر شدم چه شد زیر و زبر بگیرمش

تا به سحر بپایمش همچو شکر بخایمش

بند قبا گشایمش بند کمر بگیرمش

خواب شدست نرگسش زود درآیم از پسش

کرد سفر به خواب خَوش راه سفر بگیرمش

ادامه نوشته

محمد علی بهمنی

هر کجا هستید یاد ما باشید
یادتان هستیم هر کجا باشید

 

هوشنگ ابتهاج _ برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش‌رو و باز پسی نیست

ادامه نوشته

هوشنگ ابتهاج _ مست عشق

من همان نایم که گر خوش بشنوی
شرح دردم با تو گوید مثنوی

با لب دمساز خود جفت آمدم
گفتنی، بشنو که در گفت آمدم

من همان جامم که گفت آن غمگسار
با دل خونین لب خندان بیار

ادامه نوشته

مهدی اخوان ثالث _ مناظره با شاگردش علی موسوی گرمارودی


بگذر که جهان جای گذشت است و گذر گاه


و آسان گذران کار جهان گذران را

باری تو بمانی و نکونام تو ماناد

چندان که جهان حفظ کند نام و نشان را

ادامه نوشته

مست شراب


یار تا مست شراب است وفایی دارد  ***  ای حریفان مگذارید که هشیار شود

ایرج میرزا _ عاشقي محنت بسيار کشيد



عاشقي محنت بسيار کشيد
تا لب دجله به معشوقه رسيد
نشده از گل رويش سيراب
که فلک دسته گلي داد به آب
نازنين چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دلسوخته بود
ديد در روي شط آيد به شتاب
نوگلي چون گل رويش شاداب

ادامه نوشته

محمد رضا ميرزاده (ميرزاده عشقی) _ دزد پاتختی

هزار بار مرا ، مرگ به از  این  سختی است

برای مردم بدبخت ، مرگ خوشبختی است

گذشت  عمر  بجان  کندن ،  ای  خدا  مُردم
                     ز دست این همه جان کندن، این چه جان سختی است                  

ادامه نوشته

حافظ _ غزل 269


فلک به مردم نادان دهد زمام مراد  ***  تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس 

هادی خرسندی _ بگذر از ني من حكايت مي كنم

بگذر از ني ، من حكايت مي كنم
وز جدايي
ها شكايت مي كنم
ني كجا اين نكته ها آموخته ؟
ني كجا داند نيستان سوخته ؟
بشنو ازمن ، بهترين راوي ، منم !

راست خواهي ، هم ني و هم ني زنم
نشنو از ني ، ني حصيري بيش نيست
بشنو از دل ، دل حريم دلبري
است !
ني چو سوزد ،خار و خاكسترشود،
دل چو سوزد ، خانه دلبر شود

ادامه نوشته

گروس عبدالملکیان _ صدای قلب

صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

کافی ست کمی خسته شوی

کافی ست بایستی

لنگستون هیوز _ بگذارید این وطن دوباره وطن شود.

 بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویش‌داشته‌اند
ادامه نوشته

محمد علی بهمنی _ لبت نه گوید و پیداست می‌گوید دلت آری

لبت نه گوید و پیداست می‌گوید دلت آری 

که اینسان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می‌آید آیا از زبانی این همه شیرین 

تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان داری

ادامه نوشته

محمد رضا شفیعی کدکنی _ به کجا چنین شتابان

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید.

دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟


ادامه نوشته

یغما گلروئی _ صدام را اعدام نکنید!


صدام را اعدام نکنید!
او را به «حلبچه» ببرید

و بگذارید نفس‌های عمیق بکشد.
نفس‌هایی عمیق،
عمیق،
نفس‌هایی به عمقِ گورهای دسته‌جمعی کردستان...

ادامه نوشته

علی اکبر سعیدی سیرجانی _ مشتی غلوم لعنتی

خواندن نوشته زیر از " علی اکبر سعیدی سیرجانی" چند لحظه ای بیشتر از وقت گران بهای دوستان که بی وقفه در پی آگاهی و دانش افزایی اند را نمی گیرد . بنابراین پیشنهاد می کنم چنانچه با نگارش و نگرش ایشان آشنا نبوده اید بی درنگ این نوشته را خوانده و در صورت تمایل به دیگر کتاب ها و نوشته های ایشان مراجعه فرمایید.
***

در ميان هم‌ ولايتی های مخلص، آنان که قله‌ رفيع چهل‌ سالگی را پشت‌ سر گذاشته و در سراشيب عبرت‌ خيز حيات افتاده‌ اند، عموماً با نام پر‌آوازه‌ ((مشتی غلوم لعنتی)) آشنايند.
اين مشتی غلوم لعنتی، از آن مخلوقات سر به زير و پر تحمل و آرامی بود که هر چندگاه يک‌ بار، جوش جنون بر وجودشان مسلط می شود؛ و به حرکاتی دست می زنند که بکلی نامنتظر و بی سابقه است .

ادامه نوشته