حمید مصدق

ﻣﻦ ﺗﻤﻨﺎ ﮐﺮﺩﻡ،

ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ

ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﯽ: ﻫﺮﮔﺰ، ﻫﺮﮔﺰ

ﭘﺎﺳﺨﯽ، ﺳﺨﺖ ﻭ
ﺩﺭُﺷﺖ

ﻭ ﻣﺮﺍ،

ﻏﺼﻪﯼِ ﺍﯾﻦ ﻫﺮﮔﺰ، ﮐُﺸﺖ

حمید مصدق

آه، ای عشق تو در جان و تن من جاری

دلم آن سوی زمان، با تو آیا دارد

وعده ی دیداری؟

چه شنیدم؟

تو چه گفتی؟

آری؟

حمید مصدق _ افسانه مردم


دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم این خود اوست؟ یا نه، دیگری است
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم این زن اوست؟ یعنی آن پری است؟
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه

سوی هم کردیم و حیران تر شدیم

ادامه نوشته

حمید مصدق - بی تو با تو

                                                      آن روز با تو بودم 

امروز بی توام

آن روز که با تو بودم

بی تو بودم

امروز که بی توام با توام

 

 

حمید مصدق -آخرین حرف

آخرین حرف این است

زندگی شیرین است

خود از این روست اگر می گویم

پایمردی بکنیم

پیش از آن که سرِ ما ، سرِ دار آرد خصم

ما بکوبیم سر خصم به سنگ

وین تبهکاران را

بر سر دار بسازیم آونگ

 

 

 

حمید مصدق - کاوه ی آهنگر

کاوه ی آهنگر می گوید :

با نگاهی گویا

با لبانی خاموش

قصر ضحـاک هنوز آباد است

تو به ویرانی این کاخ بکوش