فروغ فرخ زاد _ اسیر

اسیر

تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس ، مرغی اسیرم

 


 

ادامه نوشته

سعدی _ تو را نادیدن ما غم نباشد

تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد

ادامه نوشته

سعدی _ چنان در قید مهرت پای بندم

چنان در قید مهرت پای بندم

که گویی آهوی سر در کمندم

گهی بر درد بی درمان بگریم

گهی بر حال بی سامان بخندم

ادامه نوشته

ببار ای بارون ببار


ببار ای بارون ببار

با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ادامه نوشته

نوبهار

 

گشته خزان نوبهار من, بهار من

رفت و نيامد نگار من , نگار من

سپري شد شب جدايي , به اميدي که تو بيايي

آخر اي اميد قلبم , با من از چه بي وفايي

ادامه نوشته

شهـــریـــار _ پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند

                                        پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند

همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست

طاقتم اظهار عجزو نا توانی می کند

بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن

با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند

 

ادامه نوشته