محمدرضا شفیعی کدکنی
دیری،
به شوقِ دیدنِ فردا،
گریستم
فردا، چو شد،
به حسرتِ دیروز
زیستم.
محمدرضا شفیعی کدکنی
دیری،
به شوقِ دیدنِ فردا،
گریستم
فردا، چو شد،
به حسرتِ دیروز
زیستم.
محمدرضا شفیعی کدکنی
چون دلقکانِ شهر پیِ لوت و لقمهای
روزی هزار بار در آن جامهها شدن
همراه دزد و جانی و جن گیر و فال بین
رسوای خاص و عام به هنگامهها شدن
چون نقشهای اَلفیه شلفیه در قرون
اسطورهی وقاحت، در چامهها شدن
در عرصهی قیامت و هنگامهی حساب
در زمرهی گروهِ سیهنامهها شدن
آسان تر است، این همه، ای دوست! نزدِ من
تا زینت المجالسِ خودکامهها شدن
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریاد است
سعدیا گفتی که مهرش میرود از دل ولی
مهر رفت و ماه آبان نیز آرامم نکرد
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
ز تندبادِ حوادث نمیتوان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سمنی
ببین در آینه جام نقشبندی غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب زَمَنی
از این سَموم که بر طرْفِ بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگِ نسترنی
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کــس ندارد ذوق مستـی میگســاران را چــــه شــد
جهـــان پیـــر رعنـــا را ترحـــم در جبلـــت نیســـت
ز مهر او چه میپرسی در او همت چه میبندی؟!
بزرگا! جاودانْمردا! هُشیواری و دانای
نه دیروزی که امروزی، نه امروزی که فردایی
همه دیروزِ ما از تو، همه امروزِ ما با تو
همه فردایِ ما در تو، که بالایی و والایی
ندانیم و ندانستند قَدرت را و میدانند
هنرسنجانِ فرداها، که تو فردی و فردایی
محمدرضا شفیعی کدکنی؛ [در ستایش حکیم فردوسی]
طوس، ۲۸ اسفند ۱۴۰۰
هديهام از تولد
گريه بود
خنديدن را تو به من آموختی
سنگ بودهام
تو كوهم كردی
برف بودهام
تو آبم كردی
آب میشدم
تو خانه دريا را نشانم دادی
میدانستم گريه چيست
خنديدن را
تو به من هديه كردی
“ شمس لنگرودی “
در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست
چه جای دم زدن نافههای تــاتــاری است
تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من
پیــاده مــیروم و همــرهــان سوارانند
مكن به چشم حقارت نگاه بر من مست
كـــه آبـــــروی شريعت بدين قــدر نـــرود
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
باز گردد یا برآید چیست فرمان شما؟
این خانه قشنگ است ولی خانۀ من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن دختر چشمآبی گیسویْطلایی
طناز و سیهچشم چو معشوقۀ من نیست
آن کشور نو، آن وطن دانش و صنعت
هرگز به دلانگیزی ایران کهن نیست
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تــو صنــم نمی گذاری که مـرا نمــاز باشد
قلب زن است که جهان را به چرخش در میآورد. زنها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و میدانند که بغل کردن و بوسیدن میتواند هر دل شکستهای را التیام بخشد. کار زنها بیش از بچه به دنیا آوردن است. آنها شادی و امید به ارمغان میآورند. آنها شفقت و فکر نو میبخشند زنها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند. خداوند گفت: این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد.
ﻣﻦ ﺗﻤﻨﺎ ﮐﺮﺩﻡ،
ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ
ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﯽ: ﻫﺮﮔﺰ، ﻫﺮﮔﺰ
ﭘﺎﺳﺨﯽ، ﺳﺨﺖ ﻭ ﺩﺭُﺷﺖ
ﻭ ﻣﺮﺍ،
ﻏﺼﻪﯼِ ﺍﯾﻦ ﻫﺮﮔﺰ، ﮐُﺸﺖ
قطار می رود، تو می روی، تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!
در این شبها که گل از برگ و برگ از باد و
ابر از خویش می ترسد،
و پنهان می کند هر چشمهای سرّ و سرودش را
در این آفاق ظلمانی چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی
آه، ای عشق تو در جان و تن من جاری
دلم آن سوی زمان، با تو آیا دارد
وعده ی دیداری؟
چه شنیدم؟
تو چه گفتی؟
آری؟
دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم این خود اوست؟ یا نه،
دیگری است
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم این زن اوست؟ یعنی آن پری
است؟
هر
دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم کردیم و حیران تر
شدیم
محمد حسنین هیکل متولد ۲۳ سپتامبر ۱۹۲۳ میلادی ، روزنامه نگار نامدار مصری است که به مدت ۱۷ سال سر ویرایشگر روزنامه الاهرام بود.
نام فرزندان خود، باید ز شهنامه گُزید
نام زیبا باید از گفتار فردوسی شنید
میستایم فرفردوسی که در شهنامهاش
نام مردان و زنان بر اوج زیبایی رسید
نام «ایرانی- اوستایی» ز شهنامه گزین
تا برانگیزد به دلها پرتو عشق و امید
آن همه فریاد آزادی زدید
فرصتی افتاد و زندانبان شدید
آن که او امروز در بند شماست
در غم فردای فرزند شماست
ای دلبر ما مباش بی دل بر ما
یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما
نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما
یا دل بر ما فرست یا دلبر ما
گل زرد و گل زرد و گل زرد
بيا با هم بناليم از ســر درد
عنان تا در كف نامردمان است
ستم با مرد خواهد كرد نامـرد
واي از قومي که با دشمن همي سازد
آبرو در خدمت ظالم چه مي بازد
مطربان هم کوک کردند سازهاشان را به ظلم
دست ظالم را ببين بر ما چه مي تازد
اعدام کودکان در شهر و هر برزن
او به شلاق و به دارش وه چه مي نازد
شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید ** من شبم، تو ماه من، بر آسمان بیمن مرو