محمدرضا شفیعی کدکنی

دیری،
به شوقِ دیدنِ فردا،
گریستم
فردا، چو شد،
به حسرتِ دیروز
زیستم.

محمدرضا شفیعی کدکنی

محمدعلی اسلامی ندوشن - نام و شرف

اگرچه جان عزیز است، و مرگ نادلخواه، با این حال چیزی فراتر از مرگ و زندگی هست، یعنی جست‌وجوی نوعی معنا در زندگی، و آن این است که «شرف» آلوده نشود. از میانِ مواهبی که به انسان بخشیده شده، «نام» بالاترین است، و نام عبارت از آن است که شخص آنچه را که «جوهرِ زندگی» می‌شناسد، در حفظ آن تا پای جان بایستد.

محمد رضا شفیعی کدکنی - زینت المجالس

چون دلقکانِ شهر پیِ لوت و لقمه‌ای
روزی هزار بار در آن جامه‌ها شدن
همراه دزد و جانی و جن گیر و فال بین
رسوای خاص و عام به هنگامه‌ها شدن
چون نقش‌های اَلفیه شلفیه در قرون
اسطوره‌ی وقاحت، در چامه‌ها شدن
در عرصه‌ی قیامت و هنگامه‌ی حساب
در زمره‌ی گروهِ سیه‌نامه‌ها شدن
آسان تر است، این همه، ای دوست! نزدِ من
تا زینت المجالسِ خودکامه‌ها شدن

حافظ

نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل

بنال بلبل بی دل که جای فریاد است

ماه مهر - سید علیرضا جعفری

سعدیا گفتی که مهرش می‌رود از دل ولی

مهر رفت و ماه آبان نیز آرامم نکرد

حافظ

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان

بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

حافظ

ز تندبادِ حوادث نمی‌توان دیدن

در این چمن که گلی بوده است یا سمنی

ببین در آینه جام نقش‌بندی غیب

که کس به یاد ندارد چنین عجب زَمَنی

از این سَموم که بر طرْفِ بوستان بگذشت

عجب که بوی گلی هست و رنگِ نسترنی

حافظ

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت

کــس ندارد ذوق مستـی میگســاران را چــــه شــد

 حافظ

جهـــان پیـــر رعنـــا را ترحـــم در جبلـــت نیســـت

ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی؟!

فردوسی

بزرگا! جاود‌انْ‌مرد‌ا! هُشیواری و د‌انای

نه د‌یروزی که امروزی، نه امروزی که فرد‌ایی

همه د‌یروزِ ما از تو،‌ همه امروزِ ما با تو

همه فرد‌ایِ ما د‌ر تو، که بالایی و والایی

ند‌انیم و ند‌انستند‌ قَد‌رت را و می‌د‌انند

هنرسنجانِ فرد‌اها، که تو فرد‌ی و فرد‌ایی

محمدرضا شفیعی کدکنی؛ [در ستایش حکیم فردوسی]

طوس، ۲۸ اسفند ۱۴۰۰

برای چهارمین ماهگرد دختر نازم، گندم جان

هديه‌ام از تولد

گريه بود

خنديدن را تو به من آموختی

سنگ بوده‌ام

تو كوهم كردی

برف بوده‌ام

تو آبم كردی

آب می‌شدم

تو خانه دريا را نشانم دادی

می‌دانستم گريه چيست

خنديدن را

تو به من هديه كردی

“ شمس لنگرودی “

حافظ

در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست

چه جای دم زدن نافه‌های تــاتــاری است

حافظ

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من

پیــاده مــی‌روم و همــرهــان سوارانند

حافظ

مكن به چشم حقارت نگاه بر من مست

كـــه آبـــــروی شريعت بدين قــدر نـــرود

دیدار تو

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

باز گردد یا برآید چیست فرمان شما؟

خسرو فرشیدورد

این خانه قشنگ است ولی خانۀ من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن دختر چشم‌آبی گیسویْ‌طلایی

طناز و سیه‌چشم چو معشوقۀ من نیست

آن کشور نو، آن وطن دانش و صنعت

هرگز به دل‌انگیزی ایران کهن نیست

ادامه نوشته

سعدی

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی

تــو صنــم نمی گذاری که مـرا نمــاز باشد

شل سیلور استاین- خلقت زن

قلب زن است که جهان را به چرخش در می‌آورد. زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد. کار زن‌ها بیش از بچه به دنیا آوردن است. آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند زن‌ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند. خداوند گفت: این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد.

فرشته پرسید: چه عیبی؟
خداوند گفت: قدر خودش را نمی داند

 

حمید مصدق

ﻣﻦ ﺗﻤﻨﺎ ﮐﺮﺩﻡ،

ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ

ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﯽ: ﻫﺮﮔﺰ، ﻫﺮﮔﺰ

ﭘﺎﺳﺨﯽ، ﺳﺨﺖ ﻭ
ﺩﺭُﺷﺖ

ﻭ ﻣﺮﺍ،

ﻏﺼﻪﯼِ ﺍﯾﻦ ﻫﺮﮔﺰ، ﮐُﺸﺖ

قیصر امین پور_ در انتظار تو

قطار می رود، تو می روی، تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!

محمد رضا شفیعی کدکنی

در این شب‌ها که گل از برگ و برگ از باد و

ابر از خویش می ترسد،

و پنهان می کند هر چشمهای سرّ و سرودش را

در این آفاق ظلمانی چنین بیدار و دریاوار

تویی تنها که می خوانی

ادامه نوشته

حمید مصدق

آه، ای عشق تو در جان و تن من جاری

دلم آن سوی زمان، با تو آیا دارد

وعده ی دیداری؟

چه شنیدم؟

تو چه گفتی؟

آری؟

حمید مصدق _ افسانه مردم


دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم این خود اوست؟ یا نه، دیگری است
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم این زن اوست؟ یعنی آن پری است؟
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه

سوی هم کردیم و حیران تر شدیم

ادامه نوشته

محمد حسنین هیکل _  عرب شدیم، چون فردوسی نداشتیم  

سال ها پیش از حسنین هیکل نویسنده و خبرنگار مصری پرسیدند شما که دارای فرهنگ، تمدنی بزرگ، اهرام سه گانه و ... هستید چرا پس از یورش اعراب و اسلام به مصر زبان و فرهنگ تان کاملا از بین رفت و تبدیل به یک کشور عربی شدید؟ آقای هیکل در پاسخ گفت: 
چون  ما "فردوسی" نداشتیم! 

محمد حسنین هیکل متولد ۲۳ سپتامبر ۱۹۲۳ میلادی ، روزنامه نگار نامدار مصری است که به مدت ۱۷ سال سر ویرایشگر روزنامه الاهرام بود.

 

نام فرزندان خود، باید ز شهنامه گُزید

 

نام فرزندان خود، باید ز شهنامه گُزید 
نام زیبا باید از گفتار فردوسی شنید

می‌ستایم فرفردوسی که در شهنامه‌اش 
 نام مردان و زنان بر اوج زیبایی رسید

نام «ایرانی- اوستایی» ز شهنامه گزین 
تا برانگیزد به دل‌ها پرتو عشق و امید

ادامه نوشته

هوشنگ ابتهاج _ مرثیه


آن همه فریاد آزادی زدید

فرصتی افتاد و زندانبان شدید

آن که او امروز در بند شماست

در غم فردای فرزند شماست

ادامه نوشته

ابوسعید ابوالخیر


ای دلبر ما مباش بی دل بر ما

یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما

یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

هوشنگ ابتهاج _ گل زرد

گل زرد و گل زرد و گل زرد

بيا با هم بناليم از ســر درد

عنان تا در كف نامردمان است

ستم با مرد خواهد كرد نامـرد


ترانه تاجیکی _ شهر خالی خانه خالی

واي از قومي که با دشمن  همي سازد

آبرو در خدمت ظالم چه مي بازد

مطربان هم کوک کردند سازهاشان را به ظلم

دست ظالم را ببين بر ما چه مي تازد

اعدام کودکان در شهر و هر برزن

او به شلاق و به دارش وه چه مي نازد 


ادامه نوشته

مولوی _ ای جان جان بی‌من مرو


شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید  **  من شبم، تو ماه من، بر آسمان بی‌من مرو

ادامه نوشته