دیدار تو
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
باز گردد یا برآید چیست فرمان شما؟
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
باز گردد یا برآید چیست فرمان شما؟
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تــو صنــم نمی گذاری که مـرا نمــاز باشد
در
طالع من نیست که نزدیک تو باشم
می گویمت از دور دعا ، گــــر برسانند
دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش ؟
قوت شرح عشق تو نیست زبانِ خامه را
گِرد در امید تو چند به سر دوانمش
تو
را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بی سامان بخندم
همای بر همه مرغان از آن شرف دارد که استخوان خورد و جانور نیازارد
***
کس نیاید به زیر سایه ی بوم ور همای از جهان شود معدوم
چون که به بخت ما رسد این همه ناز میکنی
ای کـه نیـازمـودهای صـورت حـال بـیدلان
عشق حقیقت است اگر حمل مجاز میکنی