محمدرضا شفیعی کدکنی

دیری،
به شوقِ دیدنِ فردا،
گریستم
فردا، چو شد،
به حسرتِ دیروز
زیستم.

محمدرضا شفیعی کدکنی

محمد رضا شفیعی کدکنی - زینت المجالس

چون دلقکانِ شهر پیِ لوت و لقمه‌ای
روزی هزار بار در آن جامه‌ها شدن
همراه دزد و جانی و جن گیر و فال بین
رسوای خاص و عام به هنگامه‌ها شدن
چون نقش‌های اَلفیه شلفیه در قرون
اسطوره‌ی وقاحت، در چامه‌ها شدن
در عرصه‌ی قیامت و هنگامه‌ی حساب
در زمره‌ی گروهِ سیه‌نامه‌ها شدن
آسان تر است، این همه، ای دوست! نزدِ من
تا زینت المجالسِ خودکامه‌ها شدن

فردوسی

بزرگا! جاود‌انْ‌مرد‌ا! هُشیواری و د‌انای

نه د‌یروزی که امروزی، نه امروزی که فرد‌ایی

همه د‌یروزِ ما از تو،‌ همه امروزِ ما با تو

همه فرد‌ایِ ما د‌ر تو، که بالایی و والایی

ند‌انیم و ند‌انستند‌ قَد‌رت را و می‌د‌انند

هنرسنجانِ فرد‌اها، که تو فرد‌ی و فرد‌ایی

محمدرضا شفیعی کدکنی؛ [در ستایش حکیم فردوسی]

طوس، ۲۸ اسفند ۱۴۰۰

محمد رضا شفیعی کدکنی

در این شب‌ها که گل از برگ و برگ از باد و

ابر از خویش می ترسد،

و پنهان می کند هر چشمهای سرّ و سرودش را

در این آفاق ظلمانی چنین بیدار و دریاوار

تویی تنها که می خوانی

ادامه نوشته

محمد رضا شفیعی کدکنی _ به کجا چنین شتابان

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید.

دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟


ادامه نوشته

محمد رضا شفیعی کدکنی _ درس معلم l

درس معلـم ار بود زمـــزمه ی محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

محمد رضا شفیعی کدکنی

آخرین برگ سفرنامه ی باران این است
که زمین
چرکین است

محمد رضا شفیعی کدکنی _ چوبه دار


وقتی تو روی چوبه ی دارت

خموش و مات

بودی

ما

انبوه کرکسان تماشا

با شحنه های مامور

مامورهای معذور

همسان و همسکوت ماندیم…

 

 

محمد رضا شفیعی کدکنی - شادی

 

 طفلی به نام شــــــــادی، دیریست گمشده ست 

با چشم های روشنِ براق

با گیسوانی به بلندای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما  : 

یک سو خلیج پارس ، سوی دگر خزر

 

 

 

 

محمد رضا شفیعی کدکنی - ای کاش

ای کاش...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها( در جعبه های خاک)
یک روز می توانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران، در آفتاب پاک  

 

محمد رضا شفیعی کدکنی _ ستایش فردوسی

آفرین بر جان فردوسی و این زیبا اثر

کاین چنین او را مسخر شد جهانی سر به سر

هست شهنامه نگهبان زبان پارسی

هم از او آیین ایرانی به گیتی مشتهر

نامه ای همسنگ شهنامه نباید در جهان

مادر گیتی نزاید همچو فردوسی پسر

هست شعر پارسی را بس سخندان بزرگ

لیک ناید همچو فردوسی سخندان دگر

محمد رضا شفیعی کدکنی - شهر خاموش من آن روح بهارانت کو


                                          شهر خاموش من آن روح بهارانت کو؟

شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟

می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

زیر سرنیزه ی تاتار چه حالی داری؟
دلِ پولادوش شیر شکارانت کو؟

سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو؟

چهره ها در هم و دلها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو؟

  


 

ادامه نوشته