نادر نادرپور _ کهن دیارا
نادر نادر پور
كهن دیارا، دیار یارا، به عزم رفتن، دل از تو كندم،
ولی ندانم اگر گریزم، كجا گریزم وگر بمانم كجا بمانم؟
نه پای رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گویم، درخت خشكی
عجب نباشد اگر تبرزن طمع ببندد به استخوانم
در این جهنم گل بهشتی چگونه روید؟ چگونه بوید؟
من ای بهاران، ز ابر نیسان، چه بهره گیرم كه خود خزانم
صدای حق را سكوت باطل در آن دل شب چنان فرو كوفت
كه تا قیامت در این مصیبت گلو فشارد غم زمانم
كبوتران را به گاه رفتن سر نشستن به بام من نیست
كه تا پیامی به خط جانان زپای آنان فروستانم
سفینه ی دل نشسته در گل، چراغ ساحل نمی درخشد
در این سیاهی سپیده ای نیست كه چشم حسرت در او نشانم
الا خدایا! گره گشایا! به چاره جویی مرا مدد كن
بود كه بر خود دری گشایم، غم درون را برون كشانم
چنان سراپا شب سیه را به چنگ ودندان در آورم پوست
كه صبح عریان به خون نشیند برآستانم، برآستانم
كهن دیارا، دیار یارا، به عزم رفتن دل از تو كندم
ولی جز آن جا وطن گزیدن نمی توانم، نمی توانم ....