هوشنگ ابتهاج _ بهار غم انگیز
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
هنوز
نمی دانم
هر سال که می گذرد
یک سال به عمرم اضافه می شود یا
یک سال از عمرم کم می شود؟
همای بر همه مرغان از آن شرف دارد که استخوان خورد و جانور نیازارد
***
کس نیاید به زیر سایه ی بوم ور همای از جهان شود معدوم
مَهِِل که روز وفاتم به خاک بسپارند مرا به میکده بر در خم شراب انداز
چشم هایم برای دیدن روی ماهت از هم پیشی می گیرند
عاشق شانه ای هستم که افکار پریشان را مرتب می کند
آنچنان با تو یکی شده ام که وقتی نیستی به خودم دسترسی
ندارم
.
عاشق جغدی هستم که بر ویرانه ی آزادی اشک می ریزد
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد با طینت اصلی چه کند بد گهر افتاد
چون که به بخت ما رسد این همه ناز میکنی
ای کـه نیـازمـودهای صـورت حـال بـیدلان
عشق حقیقت است اگر حمل مجاز میکنی