فرخی یزدی _ آزادی

قسم به عـــزت و قدر و مقام آزادی

كه روح بخش جهان است نام آزادی

آن زمان كه بنهادم ســــر به پای آزادی

دست خود زجان شستم از برای آزادی

ادامه نوشته

محمد رضا شفیعی کدکنی _ درس معلم l

درس معلـم ار بود زمـــزمه ی محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

سیاوش کسرایی _ باور

باور نمی‌کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را باور نمی‌کنم
تا همدم من است نفس‌های زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی‌کنم
آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود ؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال

نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می‌شود ؟

ادامه نوشته

محمد رضا شفیعی کدکنی

آخرین برگ سفرنامه ی باران این است
که زمین
چرکین است

احمد شاملو _ بودن

گر بدین‌سان زیست باید پست

من چه بی‌شرمم اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه‌ی بن‌بست.

گر بدین‌سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمانِ خود، چون کوه

یادگاری جاودانه، بر تر ازِ بی‌بقایِ خاک.

نجمه زارع _ عشق قابیل است (باید دوباره زاده شوم )

یک درخت پیرم و سهم تبرها می شوم

مرده ام، دارم خوراک جانورها می شوم

بی خیال از رنج فریادم تردّد می کنند

باعث لبخند تلخ رهگذرها می شوم

ادامه نوشته

سعدی _ گلستان

در طالع من نیست که نزدیک تو باشم
می گویمت از دور دعا ، گــــر برسانند

حسن قائمیان - به مناسبت سفر صادق هدایت به پاریس

آرزوی دیــــــــدار

دارم اميـــــد كـــــه بيــــنم رخ تو بار دگـــــر
با توام دست دهـــــد ، فرصت ديــــــدار دگر


نیست جز طالب خر مهره در این خر بازار
عرضه کن گوهر خود را به خریدار دگر


همچو شبكور ، همه دشمن نورند به جــــــان
شمع كـــــــــاشانه بيفـروز در انظار دگـــــــر


 

ادامه نوشته

مهدی اخوان ثالث_ من این پاییز در زندان

درین زندان، برای خود هوای دیگری دارم

جهان، گو بی صفا شو، من صفای دیگری دارم

اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر، اما باز

درین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم

درین شهر ِ پر از جنجال و غوغایی، از آن شادم



 

ادامه نوشته

فریدون مشیری _ کجا می توان برد این درد را!

مرثیه زنده یاد فریدون مشیری در خصوص قتل داریوش و پروانه فروهر

یلی بود آن سرور ارجمند / نماد حماسه،ستون سهند

به بالا همانند سهراب گرد / ز پیکار می گفت و پا می فشرد

که باید برانداخت بیخ بدی / سراپا همه فره ی  ایزدی

دلیری همه عمر، ایران پرست / درفش گران قدر ایران ، به دست


 

ادامه نوشته

هوشنگ ابتهاج _ صدف خالی یک تنهایی

بسترم

صدف خالی یک تنهایی است.

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری ....

مهدی اخوان ثالث _ داوری


هر که آمد بار خود را بست و رفت

ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب

ز آن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟

                                      زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب

شهریار _  در جست وجوي پدر


دلتنگ غروبي خفه بيرون زدم از در
در مشت گرفته مچ دست پسرم را
يارب به چه سنگي زنم از دست غريبي
اين كله پوك وسرومغز پكرم را
هم در وطنم بار غريبي به سر دوش
كوهي است كه خواهد بشكافد كمرم را
من مرغ خوش آواز وهمه عمر به پرواز

ادامه نوشته

پل الوار _ تو را دوست مى ‏دارم


تو را به جاى همه زنانى كه نشناخته‏ ام دوست مى‏ دارم
تو را به جاى همه روزگارانى كه نمى ‏زيسته ‏ام دوست مى ‏دارم
براى خاطر عطر ِ گستره ‏ى بيكران و براى خاطر عطر ِ نان ِ گرم
براى خاطر ِ برفى كه آب مى‏ شود، براى خاطر نخستين گل
براى خاطر جانوران پاكى كه آدمى نمى ‏رماندشان
تو را براى خاطر دوست داشتن دوست مى‏ دارم
تو را به جاى همه زنانى كه دوست نمى‏ دارم دوست مى ‏دارم.


 

ادامه نوشته

حافظ _ غزل شماره 20

  روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست


ادامه نوشته

بهرام بیضایی _ مرگ یزدگرد

موبد : باید به سراسر ایران‌ زمین پندنامه بفرستیم.

زن آسیابان : پندنامه بفرست ای موبد، اما اندکی نان نیز بر آن بیفزای. ما مردمان از پند سیر آمده‌ایم و بر نان گرسنه‌ایم!


 

سیمین بهبهانی _ دیوانگی

یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کنم

هجرش دهم، زجرش دهم، خوارش کنم، زارش کنم

از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین

صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم

ادامه نوشته

هوشنگ ابتهاج _ دیباچه ی خون

نه هراسی نیست
 
من هزاران بار
تیرباران شده ام
و هزاران بار
دل زیبای مرا از دار آویخته اند

و

هزاران بار


ادامه نوشته

برایم آشنا هستی

برایم آشنا هستی

تو را من پیش ازاین ، هرگز ندیده

و شاید بعد از این ، هرگز نخواهم دید

ولی وقتی کلامت را شنیدم ، آشنا بودی

نمی دانم ، ولی شاید

ادامه نوشته

سیگار

گفت : اینقدر سیگار نکش می میری
گفتم : اگر نکشم می
میرم
گفت : اگر بکشی با درد می
میری
گفتم : اگر نکشم از درد می
میرم
گفت : هوای دودی جلوی درد را نمی
گیرد
گفتم : هوای صاف جلوی مرگ را می گیرد
کمی نگاهم کرد و گفت : بکش...

موسوی اهری _ پس از مرگم

پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمی دانم

نمی خواهم بدانم

کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ؟

ولی بسیار مشتاقم

ادامه نوشته

سعدی _ غزل 326

دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش

بر که توان نهاد دل تا ز تو  واستانمش ؟

قوت شرح عشق تو نیست زبانِ خامه را

گِرد در امید تو چند به سر دوانمش

 

ادامه نوشته

دل به غم سپرده ام در عبور سال ها

دل به غم سپرده ام در عبور سال ها
زخمی از زمانه و خسته از خيال ها
چون حکايتی مگو رفته ام ز ياد ها
برگ بي درختمُ در مسير باد ها

نه صدايی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده اميدی نه مرا مانده پناهی
ادامه نوشته

سیمین بهبهانی _ تکاپو

دیدمت باز در گذرگاهی
از پی سال ها جدایی ها.کودکی باز زنده شد در من:آن صفاها و بی ریایی ها...زنده شد بوسه های پنهانی
که شب اندر خیال ما می ریخت
روز، اما کنار یکدیگر
همه از چشم ما حیا می ریخت
آه از آن گفته های عشق آمیز

ادامه نوشته

شهریار _ ای وای مادرم


آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز می گذشت از این زیر پله ها
ادامه نوشته

فردوسی بزرگ _ خاک زر خیز ایران زمین


در اين خاک زرخيز ايران زمين

نبودندجز مردمي پاک دين

همه دينشان مردي و دادبود

وزآن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کيششان


ادامه نوشته

پرویز ناتل خانلری_ نامه ی به پسرم

نامه ای به پسرم

فرزند من!دمی چند بیش نیست که تو در آغوش من خفته ای ومن به نرمی سرت را بربالین گذاشته وآرام از کنارت برخاسته ام. و اکنون به تو نامه مینویسم. شاید هرکه ازاین کار آگاه شود عجب کند، زیرا نامه و پیام آنگاه به کار میاید که میان دو تن فاصله یی باشد ومن و تو درکنار همیم.

�امّا آنچه مرا به نوشتن نامه وا میدارد بعدِ مکان نیست بلکه فاصله یی زمان است. اکنون تو کوچکتر از آنی که بتوانم آنچه میخواهم با تو بگویم. سالهای دراز باید بگذرد تا تو گفته های مرا دریابی، و تا آن روزگار شاید من نباشم. امیّد وارم که نامه ام از این راه دور بتو برســـد و روزی آنرا بخوانی و در باره آن اندیشه کنی.


 
ادامه نوشته

سیاوش کسرایی _ آرش کمانگیر

برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
 
بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟
آنک، آنک کلبه ای روشن،
روی تپه، رو به روی من ...
 

ادامه نوشته

شمس لنگرودی _خرمی دولت من از چه پریدی

بی تو چه باشد گردش دوران
بند گرانی بر تن بی جان
در شب من بوی تو هر سوی روانه
از که بگیرم گل من از تو نشانه
از چه نباری بر سر کشتم
همچو کویری گشته بهشتم

 

 

ادامه نوشته

فروغ فرخ زاد _ اسیر

اسیر

تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس ، مرغی اسیرم

 


 

ادامه نوشته