فرخی یزدی _ آزادی
قسم به عـــزت و قدر و مقام آزادی
كه روح بخش جهان است نام آزادی
آن زمان كه بنهادم ســــر به پای آزادی
دست خود زجان شستم از برای آزادی
قسم به عـــزت و قدر و مقام آزادی
كه روح بخش جهان است نام آزادی
آن زمان كه بنهادم ســــر به پای آزادی
دست خود زجان شستم از برای آزادی
درس
معلـم ار بود زمـــزمه ی محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
باور نمیکند
دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را باور نمیکنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمیکنم
آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود ؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک میشود ؟
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است
که زمین
چرکین است
گر بدینسان زیست باید پست
من چه بیشرمم اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچهی بنبست.
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمانِ خود، چون کوه
یادگاری جاودانه، بر تر ازِ بیبقایِ خاک.
یک درخت پیرم و سهم تبرها می شوم
مرده ام، دارم خوراک جانورها می شوم
بی خیال از رنج فریادم تردّد می کنند
باعث لبخند تلخ رهگذرها می شوم
در
طالع من نیست که نزدیک تو باشم
می گویمت از دور دعا ، گــــر برسانند
دارم
اميـــــد كـــــه بيــــنم رخ تو بار دگـــــر
با توام دست دهـــــد ، فرصت ديــــــدار دگر
نیست جز طالب خر مهره در
این خر بازار
عرضه کن گوهر خود را به خریدار دگر
همچو شبكور ، همه دشمن نورند به جــــــان
شمع كـــــــــاشانه بيفـروز در انظار دگـــــــر
درین زندان، برای خود هوای دیگری دارم
جهان، گو بی صفا شو، من صفای دیگری دارم
اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر، اما باز
درین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم
درین شهر ِ پر از جنجال و غوغایی، از آن شادم
مرثیه زنده یاد فریدون مشیری در خصوص قتل داریوش و پروانه فروهر
یلی بود آن سرور ارجمند / نماد حماسه،ستون سهند
به بالا همانند سهراب گرد / ز پیکار می گفت و پا می فشرد
که باید برانداخت بیخ بدی / سراپا همه فره ی ایزدی
دلیری همه عمر، ایران پرست / درفش گران قدر ایران ، به دست
بسترم
صدف خالی یک تنهایی است.
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری ....
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
ز آن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب
دلتنگ غروبي خفه بيرون زدم از در
در مشت گرفته مچ دست پسرم را
يارب به چه سنگي زنم از دست غريبي
اين كله پوك وسرومغز پكرم را
هم در وطنم بار غريبي به سر دوش
كوهي است كه خواهد بشكافد كمرم را
من مرغ خوش آواز وهمه عمر به پرواز
تو را به
جاى همه زنانى كه نشناخته ام دوست مى دارم
تو
را به جاى همه روزگارانى كه نمى زيسته ام دوست مى دارم
براى
خاطر عطر ِ گستره ى بيكران و براى خاطر عطر ِ نان ِ گرم
براى
خاطر ِ برفى كه آب مى شود، براى خاطر نخستين گل
براى
خاطر جانوران پاكى كه آدمى نمى رماندشان
تو
را براى خاطر دوست داشتن دوست مى دارم
تو
را به جاى همه زنانى كه دوست نمى دارم دوست مى دارم.
می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
موبد : باید به
سراسر ایران زمین پندنامه بفرستیم.
زن آسیابان : پندنامه بفرست ای موبد، اما اندکی نان نیز بر آن بیفزای. ما مردمان
از پند سیر آمدهایم و بر نان گرسنهایم!
یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کنم
هجرش دهم، زجرش دهم، خوارش کنم، زارش کنم
از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم
نه هراسی نیست
من هزاران بار
تیرباران شده ام
و هزاران بار
دل زیبای مرا از دار آویخته اند
و
هزاران بار
گفت : اینقدر سیگار نکش می میری
گفتم : اگر نکشم می میرم
گفت : اگر بکشی با درد می میری
گفتم : اگر نکشم از درد می میرم
گفت : هوای دودی جلوی درد را نمی گیرد
گفتم : هوای صاف جلوی مرگ را می گیرد
کمی نگاهم کرد و گفت : بکش...
پس از مرگم چه خواهد شد ؟
نمی دانم
نمی خواهم بدانم
کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ؟
ولی بسیار مشتاقم
دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش ؟
قوت شرح عشق تو نیست زبانِ خامه را
گِرد در امید تو چند به سر دوانمش
دیدمت باز در گذرگاهی
از پی سال ها جدایی ها.کودکی باز زنده شد در من:آن صفاها و بی ریایی ها...زنده شد بوسه های پنهانی
که شب اندر خیال ما می ریخت
روز، اما کنار یکدیگر
همه از چشم ما حیا می ریخت
آه از آن گفته های عشق آمیز
در اين خاک زرخيز ايران زمين
نبودندجز مردمي پاک دين
همه دينشان مردي و دادبود
وزآن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کيششان
نامه ای به پسرم
فرزند من!دمی چند بیش نیست که تو در آغوش من خفته ای ومن به نرمی سرت را بربالین گذاشته وآرام از کنارت برخاسته ام. و اکنون به تو نامه مینویسم. شاید هرکه ازاین کار آگاه شود عجب کند، زیرا نامه و پیام آنگاه به کار میاید که میان دو تن فاصله یی باشد ومن و تو درکنار همیم.
�امّا آنچه مرا به نوشتن نامه وا میدارد بعدِ مکان نیست بلکه فاصله یی زمان است. اکنون تو کوچکتر از آنی که بتوانم آنچه میخواهم با تو بگویم. سالهای دراز باید بگذرد تا تو گفته های مرا دریابی، و تا آن روزگار شاید من نباشم. امیّد وارم که نامه ام از این راه دور بتو برســـد و روزی آنرا بخوانی و در باره آن اندیشه کنی.
بی تو چه باشد گردش دوران
بند گرانی بر تن بی جان
در شب من بوی تو هر سوی روانه
از که بگیرم گل من از تو نشانه
از چه نباری بر سر کشتم
همچو کویری گشته بهشتم
اسیر
تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس ، مرغی اسیرم