علی اکبر سعیدی سیرجانی _ مشتی غلوم لعنتی

خواندن نوشته زیر از " علی اکبر سعیدی سیرجانی" چند لحظه ای بیشتر از وقت گران بهای دوستان که بی وقفه در پی آگاهی و دانش افزایی اند را نمی گیرد . بنابراین پیشنهاد می کنم چنانچه با نگارش و نگرش ایشان آشنا نبوده اید بی درنگ این نوشته را خوانده و در صورت تمایل به دیگر کتاب ها و نوشته های ایشان مراجعه فرمایید.
***

در ميان هم‌ ولايتی های مخلص، آنان که قله‌ رفيع چهل‌ سالگی را پشت‌ سر گذاشته و در سراشيب عبرت‌ خيز حيات افتاده‌ اند، عموماً با نام پر‌آوازه‌ ((مشتی غلوم لعنتی)) آشنايند.
اين مشتی غلوم لعنتی، از آن مخلوقات سر به زير و پر تحمل و آرامی بود که هر چندگاه يک‌ بار، جوش جنون بر وجودشان مسلط می شود؛ و به حرکاتی دست می زنند که بکلی نامنتظر و بی سابقه است .

ادامه نوشته

فرخی یزدی _ آزادی

قسم به عـــزت و قدر و مقام آزادی

كه روح بخش جهان است نام آزادی

آن زمان كه بنهادم ســــر به پای آزادی

دست خود زجان شستم از برای آزادی

ادامه نوشته

محمد رضا شفیعی کدکنی _ درس معلم l

درس معلـم ار بود زمـــزمه ی محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

سیاوش کسرایی _ باور

باور نمی‌کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را باور نمی‌کنم
تا همدم من است نفس‌های زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی‌کنم
آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود ؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال

نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می‌شود ؟

ادامه نوشته

محمد رضا شفیعی کدکنی

آخرین برگ سفرنامه ی باران این است
که زمین
چرکین است

احمد شاملو _ بودن

گر بدین‌سان زیست باید پست

من چه بی‌شرمم اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه‌ی بن‌بست.

گر بدین‌سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمانِ خود، چون کوه

یادگاری جاودانه، بر تر ازِ بی‌بقایِ خاک.

نجمه زارع _ عشق قابیل است (باید دوباره زاده شوم )

یک درخت پیرم و سهم تبرها می شوم

مرده ام، دارم خوراک جانورها می شوم

بی خیال از رنج فریادم تردّد می کنند

باعث لبخند تلخ رهگذرها می شوم

ادامه نوشته

سعدی _ گلستان

در طالع من نیست که نزدیک تو باشم
می گویمت از دور دعا ، گــــر برسانند

حسن قائمیان - به مناسبت سفر صادق هدایت به پاریس

آرزوی دیــــــــدار

دارم اميـــــد كـــــه بيــــنم رخ تو بار دگـــــر
با توام دست دهـــــد ، فرصت ديــــــدار دگر


نیست جز طالب خر مهره در این خر بازار
عرضه کن گوهر خود را به خریدار دگر


همچو شبكور ، همه دشمن نورند به جــــــان
شمع كـــــــــاشانه بيفـروز در انظار دگـــــــر


 

ادامه نوشته

مهدی اخوان ثالث_ من این پاییز در زندان

درین زندان، برای خود هوای دیگری دارم

جهان، گو بی صفا شو، من صفای دیگری دارم

اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر، اما باز

درین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم

درین شهر ِ پر از جنجال و غوغایی، از آن شادم



 

ادامه نوشته