هوشنگ ابتهاج _ مرثیه


آن همه فریاد آزادی زدید

فرصتی افتاد و زندانبان شدید

آن که او امروز در بند شماست

در غم فردای فرزند شماست

ادامه نوشته

هوشنگ ابتهاج _ گل زرد

گل زرد و گل زرد و گل زرد

بيا با هم بناليم از ســر درد

عنان تا در كف نامردمان است

ستم با مرد خواهد كرد نامـرد


هوشنگ ابتهاج _ بهارا

دلی، در عزای عزیزان به درد
ندانی که نامرد با ما چه کرد

گرفتند و بردند و آویختند
چه خون ها که هر صبحدم ریختند
ندادند رخصت که بیوه زنی
 بر آرد ز سوز جگر شیونی

ادامه نوشته

هوشنگ ابتهاج - قصه رودی خُرد که به دریا می رفت

رود خردی که به دریا می رفت
چه به سر داشت
چه آمد به سرش
سینه می سود به خاک
سر به خارا می کوفت
چاله را با تن خود پر می کرد
تا سرانجام از آن رد می شد
آه، آن رود روان دیگر نیست

ادامه نوشته

هوشنگ ابتهاج - لب خاموش


ا
مشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این دُر همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی

 

ادامه نوشته

هوشنگ ابتهاج _ برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش‌رو و باز پسی نیست

ادامه نوشته

هوشنگ ابتهاج _ مست عشق

من همان نایم که گر خوش بشنوی
شرح دردم با تو گوید مثنوی

با لب دمساز خود جفت آمدم
گفتنی، بشنو که در گفت آمدم

من همان جامم که گفت آن غمگسار
با دل خونین لب خندان بیار

ادامه نوشته

هوشنگ ابتهاج _ صدف خالی یک تنهایی

بسترم

صدف خالی یک تنهایی است.

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری ....

هوشنگ ابتهاج _ دیباچه ی خون

نه هراسی نیست
 
من هزاران بار
تیرباران شده ام
و هزاران بار
دل زیبای مرا از دار آویخته اند

و

هزاران بار


ادامه نوشته

هوشنگ ابتهاج _ بهار غم انگیز


بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟

ادامه نوشته

هوشنگ ابتهاج _ در باغ آتش

نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان دارد

زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد

چه خواهش ها در این خاموشی گویاست،نشنیدی؟

تو هم چیزی بگو چشم ودلت گوش وزبان دارد

بیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیم

زبان بازی به حرف و صوت معنی را زیان دارد


 
ادامه نوشته

هوشنگ ایتهاج - هنر گام زمان

امروز نه آغاز و نه انجام زمان است
ای بس غم شادی که پس پرده نهان است 
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
فردا که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل وسبزه کران تا به کران است

هوشنگ ابتهاج - مرگ

مرگ در هر حالتی تلخ است

اما من

دوست تر دارم كه چون از ره در آید مرگ

در شبی آرام چون شمعی شوم خاموش

لیک مرگ دیگری هم هست
ادامه نوشته

هوشنگ ابتهاج - ای جلاد ننگت بــــــاد


با تمام خشم خویش

با تمام نفرت دیوانه وار خویش

می کشم فریاد

ای جـــــــــــلاد 

ننگت بـاد 

ادامه نوشته

هوشنگ ابتهاج _ زبان نگاه

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشــــارات نظـــر نامـــه رسان مـن توست

گوش کن با لب خــــاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگــاهی که زبان من و توست

ادامه نوشته

هوشنگ ابتهاج - گالیا

دیریست گالیا!

در گوش من فسانهٔ دلدادگی مخوان!

دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!

دیرست گالیا! به ره افتاد کاروان

.


ادامه نوشته

مناظره ی شاعرانه ی  هوشنگ ابتهاج (سایه) و زنده یاد شهریار پس از مرگ نیما

با من بی کس تنها شده یارا تو بمان

همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان

من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام

تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان

ادامه نوشته

هوشنگ ابتهاج - پیش ساز تو

پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم
که بیانی چو زبان تو ندارد سخنم
ره مگردان و نگه دار همین پرده ی راست
تا من از راز سپهرت گرهی باز کنم
صبر کن ای دل غم دیده که چون پیر حزین
عاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنم
چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم
همه مرغان هم آواز پراکنده شدند
آه ازین باد بلاخیز که زد در چمنم
شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت
کی بود باز که شوری به جهان درفکنم
نی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد ؟
من ز بی هم نفسی ناله به دل می شکنم
بی تو دیگر غزل "سایه" ندارد لطفی
باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم