حافظ

نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل

بنال بلبل بی دل که جای فریاد است

حافظ

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان

بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

حافظ

ز تندبادِ حوادث نمی‌توان دیدن

در این چمن که گلی بوده است یا سمنی

ببین در آینه جام نقش‌بندی غیب

که کس به یاد ندارد چنین عجب زَمَنی

از این سَموم که بر طرْفِ بوستان بگذشت

عجب که بوی گلی هست و رنگِ نسترنی

حافظ

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت

کــس ندارد ذوق مستـی میگســاران را چــــه شــد

 حافظ

جهـــان پیـــر رعنـــا را ترحـــم در جبلـــت نیســـت

ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی؟!

حافظ

در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست

چه جای دم زدن نافه‌های تــاتــاری است

حافظ

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من

پیــاده مــی‌روم و همــرهــان سوارانند

حافظ

مكن به چشم حقارت نگاه بر من مست

كـــه آبـــــروی شريعت بدين قــدر نـــرود

حافظ

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک ***  چرخ بر هم زنم ار غیر مردام خواهد

حافظ _ غزل 269


فلک به مردم نادان دهد زمام مراد  ***  تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس 

حافظ _ غزل شماره 20

  روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست


ادامه نوشته

حافظ _ غزل 263

 مَهِِل که روز وفاتم به خاک بسپارند             مرا به میکده بر در خم شراب انداز

ادامه نوشته

حافظ

گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد       با طینت اصلی چه کند بد گهر افتاد

حافظ

چه بود گر من و تو چند قدح باده خوریم             باده از خون رزان است نه از خون شما