حافظ
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریاد است
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریاد است
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
ز تندبادِ حوادث نمیتوان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سمنی
ببین در آینه جام نقشبندی غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب زَمَنی
از این سَموم که بر طرْفِ بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگِ نسترنی
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کــس ندارد ذوق مستـی میگســاران را چــــه شــد
جهـــان پیـــر رعنـــا را ترحـــم در جبلـــت نیســـت
ز مهر او چه میپرسی در او همت چه میبندی؟!
در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست
چه جای دم زدن نافههای تــاتــاری است
تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من
پیــاده مــیروم و همــرهــان سوارانند
مكن به چشم حقارت نگاه بر من مست
كـــه آبـــــروی شريعت بدين قــدر نـــرود
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک *** چرخ بر هم زنم ار غیر مردام خواهد
می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
مَهِِل که روز وفاتم به خاک بسپارند مرا به میکده بر در خم شراب انداز