امروز نه آغاز و نه انجام زمان است
ای بس غم شادی که پس پرده نهان است 
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
فردا که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل وسبزه کران تا به کران است