عبدالرحمان جامی -محنت قرب ز بعد افزون است
والی مصر ولایت ذوالنون
آن به اسرار حقیقت مشحون
گفت در مکه مجاور بودم
در حرم حاضر و ناظر بودم
ناگه آشفته جوانی دیدم
نی جوان سوخته جانی دیدم
لاغر و زرد شده همچو هلال
کردم از وی ز سر مهر سوال
که مگر عاشقی ای شیفته مرد
که بدین گونه شدی لاغر و زرد؟
گفت آری به سرم شور کسی است
کش چو من عاشق و رنجور بسی است
گفتمش یار به تو نزدیک اس
یا چو شب روزت از او تاریک است؟
گفت در خانه اویم همه عمر
خاک کاشانه اویم همه عمر
گفتمش یکدل و یک روست به تو
یا ستمکارو جفاجوست به تو
گفت هستیم به هر شام و سحر
به هم آمیخته چون شیر و شکر
لاغر و زرد شده بهر چه ای؟
سر به سر درد شده بهر چه ای؟
گفت رو رو که عجب بی خبری
به کز این گونه سخن درگذری
محنت قرب ز بعد افزون
دلم از محنت قربش خون است
هست در قرب همه بیم زوال
نیست در بعد جز امید وصال
آتش بیم، دل و جان سوزد
شمع امید، روان افروزد